تبليغاتX
من و بی بی

من و بی بی

 

                                 یادش بخیر آن روزها.               

همیشه با من بودی.

با تو بودن در سرما و گرما چه زیبا بود

                      وقتی تو رو داشتم همه دنیا رو داشتم.

اعتماد به نفسی داشتم.برو بیایی داشتم

                      به تو،به بودنت افتخار میکردم.

با نوازشت روی سینه ام قلبم مملو از آرامش میشد

آه!!!!

                     عزیزم،خوش نقش و نگارم

همه خاطراتم، همه دار و ندارم

افسوس .افسوس که دنیا بی رحم است

کجا رفت آن همه ....؟

کجا رفت ؟

.

.

.

.

.

وقتی تو جیبم بودی هر چیزی می تونستم بخرم اما الان چی؟

شما بگید.الان با پنجاه تومانی چی میشه خرید؟

.

.

.

اینم ۵۰ تومانی های قدیمی تر که ارزش زیادی داشتند  50 تومان قاجاری

50 تومان پهلوی

بعد از ۱۳۵۷

 50 تومانی انقلابی

هم اکنون دوستت دارم ۵۰،۰۰۰ تومانی

50 هزار تومان

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت14:10توسط محمد رضا | |

در تصویر زیر چه می بینید؟او درجهت عقربه ساعت می چرخد یاخلاف آن؟

                             

                                    کدوم طرفی می چرخه؟

 

 

خوب...

اگر این خانم را در حال گردش در جهت عقربه ساعت میبینید شما از سمت راست مغز خود بهره

می گیرید.

اگر این خانم را در حال گردش در جهت خلاف عقربه ساعت می بینید شما از سمت چپ مغز خود 

 بهره می گیرید.

بعضی از مردم توانایی دیدن چرخش وی را در هر دو جهت دارند.

اگر شما بدون تغییر در چشمتان هنگام نگاه کردن قادر به سوئیچ در هر دو جهت هستید هوش شما

بالاتر از ۱۶۰ است که یک نابغه به حساب می آیید.

تنها ۱۴ ٪ مردم آمریکا توانایی دیدن آن را در هر دو جهت دارند.

 

این تصویر در دانشگاه یل آمریکا در مطالعه ای ۵ساله بدست آمده است .

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت9:41توسط محمد رضا | |

 

 

چند روز پیش به یه نی نی داشتم به زبون خودش حرف می زدم.این شکلو کشیدم و

 ازش پرسیدم این چیه؟

 

                                             

 

گفت از اون اتوبوساییه که بهش بلیط میدیم پاره میکنه!!!!!

خندیدم وگفتم آفرین .حالا بگو ببینم این اتوبوس کدوم طرفی میره؟   
.
.
.
شما هم می تونید جواب بدید

.

.

.

(چپ یا راست)

.

.

میدونید چی جواب داد؟

.

.

.

.

چپ

شما چیه جوابتون؟

.

.

.

.

.

گفتم چرا چپ؟

گفت:آخه درشو نمی تونی ببینی!!!!!!!!!!!!!

میدونم چه حسی دارید.منم همین حسو داشتم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت11:10توسط محمد رضا | |

این بچه زرافه متولد ۱۱ مهر امساله.تو باغ وحش دویسبورگ زندگی میکنه

A zookeeper feeds milk to a newborn baby giraffe at the zoo of Duisburg October۱۶ ,The male giraffe was born on October 3, 2009.

A Mastin Napolitano rests during the World Dog Show in Bratislava, October 10, 2009. The dog show saw more than 30,000 dogs from 59 countries registered for the event

 

A crowned solitary eagle flies to its trainer Andres Capdevielle before being released after going through a rehabilitation program at the Buenos Aires zoo, Wednesday, Sept. 30, 2009. Less than 1000 crowned solitary eagles remain in the world as of 2004, landing them on the list of most endangered species in South America, according to Buenos Aires Zoo's Raptor Birds Rescue and Conservation Project

A Nenets tribesman sits in front of a herd of reindeers on the Yamal peninsula, in Russia, north of the polar circle, August 4, 2009. The Nenets tribespeople of the frozen Yamal peninsula have survived the age of the Tsars, the Bolshevik revolution and the chaotic 1990s, but now confront their biggest challenge - under their fur-bundled feet is enough gas to heat the world for five years

A woman sleeps accompanied by her cat, inside an evacuation center for victims hit by floods caused by Typhoon Ketsana, locally known as Ondoy, in the town of Taytay, Rizal east of Metro Manila, October 13, 2009

 

A deer bellows as it forgages for food in the early morning sun as cooler temperatures bring on the autumn season at Dunham Massey on October 12, 2009, Altrincham, England

 

A zebra rests in an enclosure in the zoo in Dhaka, Bangladesh on September 15, 2009. Grubby cages, inexperienced keepers and poor equipment have long sullied the reputation of Dhaka zoo, but now a string of deaths has led to charges of serious incompetence against its management

 

During the annual King Richard's Faire, Hercules, the worlds largest big cat, a 900 pound liger, is given a hug by Dr. Bhagavan Antle on September 17th, 2009

 

Milk farmers squirt milk on riot police during a demonstration outside the European Council headquarters in Brussels, Belgium on October 5, 2009. Milk producers from all over Europe protested against lower selling prices of milk outside a meeting of European Union agriculture ministers trying to tackle a crisis in the dairy sector

 

A dog subdues a mock intruder during a function to celebrate the 25th Raising Day of the Indian National Security Guard (NSG) in Manesar, India, south of New Delhi, on October 16, 2009

 

Patrick Ivison, 15, and Ricochet, a golden retriever surfing partner, cruise toward shore during a surfing session at the Cardiff State Beach in San Diego on on Oct. 6, 2009


من نمی دونم چرا واسه هر چیزی یک روز را نام گذاری کردن اما روز پسر نیست!!!!!! 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت12:15توسط محمد رضا | |

در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند.
يکي از بيماران اجازه داشت که  هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازي ....هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش در کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهواي دنياي بيرون.روحي تازه مي گرفت.مرد کنار پنجره از پارکي که پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارک درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ي زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.مرد ديگر نمي توانست آنها را ببيند. چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و احساس زندگي مي کرد.روزها و هفته ها سپري شد.يک روز صبح پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهاي بيرون پنجره را با چشمان خودش ببيند. هنگامي که از پنجره به بيرون نگاه کرد . با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجري مواجه شد .مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده تا چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند ؟پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب و اميد به زندگي بدهد.چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست آن ديوار را ببيند
آري عشق با يک لبخند شروع ميشود و اميد خوب ديدن و خوب بودن و شدن را ميدهد.عشق چيزي است که بيشتر از هر چيزي داشتنش را دوست داريم و بيشتر از هر چيزدادنش را دوست داريم و هيچ کس     
 نمي تواند دريابد که عشق همان چيزي است که همواره داده ميشود و پذيرفته نمي شود

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت12:29توسط محمد رضا | |